تبلیغات
**   - یک دیدار صمیمی | دیدار با خانواده و تجلیل از مادر شهیدان شیبانی<پایگاه مقاومت بسیج حضرت سجاد (علیه السلام) ا >   - یک دیدار صمیمی | دیدار با خانواده و تجلیل از مادر شهیدان شیبانی
تاریخ : جمعه 13 اردیبهشت 1392
نویسنده : یاور مهدوی
به مناسبت ایام ولادت حضرت زهرا سلام الله علیها و هفته بزرگداشت مقام مادر مراسم دیدار با خانواده و تجلیل از مادر شهیدان شیبانی  با حضور جمعی از اعضای پایگاه بسیج حضرت سجاد (ع)  در منزل شهیدان شیبانی برگزار شد.

.........

به نمایندگی از تمام اعضای پایگاه و مسجد با ده نفر از بچه های پایگاه  جمعه بعد از ظهر بود که رفتیم خونه شهیدان شیبانی.
( حالا اینکه همون روز مسئولان محترم پایگاه راهی کربلا شدند و یکی از جانشین های بعد از مسوولین هم نصف دینشون کامل شده بود ( یعنی ازدواج کرده بودن ) و نفر چهارمی که به نیابت از مسوولین دیگر قرار بود همراه ما تشریف بیارند هم به طور خیلی خیلی ناگهانی ، صبح روز جمعه بعد از یادآوری نهایی و بعد از دو روز یادآوری و هماهنگی به شهرستان رفتند ، اینها بماند و اصلا مهم نیست ها یه وقت فکر نکنین که مشکلی پیش اومد نه بابا هیچ مشکلی پیش نیومد )

 خلاصه حدود ده نفر از بچه هارو جمع کردیم و آماده شدیم بریم . یکی رو فرستادیم یه جعبه شیرینی خرید توی راه هم از گل فروشی دو شاخه گل رز قرمز و دو تا شاخه گل رز سفید و یه جعبه شکلات خریدیم  نزدیک خونه که می شدیم بعضیا که خواب مونده بودن هم به ما پیوستن . رسیدیم سر کوچه دیدیم که بن بست هست و خلاصه از کوچه پس کوچه های اطراف خودمون رو رسوندیم جلوی خونه ، اول که زنگ خونه همسایه رو اشتباه زدیم و خلاصه اومدیم زنگ خونه رو بزنیم و مونده بودیم که کودوم طبقه رو بزنیم یک دفعه ای در باز شد ... هنوز زنگ رو نزده بودیم که در رو باز کردند. خلاصه در باز شد و کم کم بچه هارو تعارف کردیم که وارد بشن . همون اول با استقبال برادر های شهیدان شیبانی روبه رو شدیم . ( دو تا از بچه ها که بهشون گفته بودیم گل هارو به مادر شهید تقدیم کنند همون اول گل هارو دادند به برادرهای شهید البته فرقی هم نمی کرد ها ، ولی ...) وارد خونه شدیم بعد از سلام و احوال پرسی با خانم شیبانی و دیگر اعضای خانواده شیبانی، نشستیم روی صندلی ها...برادر شهید که گویا از دیدن نسل جدید پایگاه کمی متعجب شده بود شروع کرد به گفتن خاطرات گذشته اش از پایگاه و مسجد و ... کم کم بچه ها هم موتورهاشون گرم شد و شروع به حرف زدن کردن...
خانم شیبانی اومدند و بنا به در خواست بچه ها چند خاطره برامون تعریف کردند.
خانم شیبانی می گفت اون زمان ها ، خیلی انگشت شمار بودند نوجوون هایی که توی خط مسجد و بسیج و امام نبودند ولی الان می بینیم بر عکس شده...
 اسامی علی و محمد شیبانی قبل از اینکه وارد جبهه بشن داریوش و کوروش بود ، تا اینکه یه روز بعد از انقلاب یه خانومی بر می گرده به خانم شیبانی میگه ، چرا اسم پسرهای شما ، اسم های طاغوتی هست، چرا اسم هاشون رو محمد و علی و اسامی ائمه نمی زارین؟ خانم شیبانی بر میگرده و به اون خانوم میگه تربیت پسرهام باید مثل حضرت محمد (ص) و حضرت علی (ع) باشه... نه اینکه خیلی ها اسم پسراشون علی و محمد و حسین هست ولی هیچ بویی از تربیت علوی ندارن...
پدر داریوش و کوروش به خاطر این اسامی پسرهاشو محمد و علی نزاشته که یه  موقع وقت صدا زدن یا خدایی نکرده به واسطه کارهاشون بی احترامی به پیامبر و امیرالمومنین و ائمه نشه ... بعد از اینکه داریوش و کوروش وارد جبهه می شن اونجا این اسامی رو برای خودشون انتخاب می کنند و علی و محمد توی جبهه روی بچه ها موندگار میشه....
وقتی که یکی از بچه ها از خانم شیبانی پرسیدند که الان توی جامعه وقتی راه میرید و می بینید ، بی حجابی هارو ، انحراف هارو بی تفاوتی هارو و خیلی چیزهای دیگه رو می بینید چه حسی بهتون دست میده؟؟ مادر شهید یک جمله گفت ... فقط تأسف می خورم. ....
خانم شیبانی برامون از اخلاص و بی ریا بودن و تلاش های شبانه روزی علی و محمد توی مسجد و پایگاه برامون گفتند و تعریف کردند.
و برامون از نحوه ی شهادت شون گفت ؛ محمد که برای مرخصی از جبهه اومده بود ، یه شب توی پست بازرسی که اون زمان خیلی به خاطر منافقین و ضد انقلاب مورد حمله قرار می گرفت یک ماشین به موتوری که محمد شیبانی همراه با مرتضی معینی سوار اون بوده میزنه و هردوتاشون شهید میشن...

و علی هم توی عملیات کربلای 4 مفقود میشه و وقتی سید سیروس یگانگی میاد منزل آقای شیبانی و مادر علی از سیروس می پرسه که از پسرم چه خبر ، سیروس میگه که خانم شیبانی میرم و خبرش رو میارم واستون... و دقیقا یه هفته بعد از این حرف جسد هر دو نفرشون رو میارن مشهد....

یکی از بچه ها رو به مادر شهید گفت ، این که ما اومدیم اینجا ، اومدیم که بگیم ما هم جای علی آقا و محمد جان ... و هیچ فرقی نداره ... ما هم جای پسر شما ... دوست داریم وقتی کاری دارید ما بیایم براتون انجام بدیم ... و برای این کار هیچ دریغی نمی کنیم ...
و اینکه می بینید الان ده نفر اومدیم به خاطر اینکه کمتر مزاحمت ایجادکنیم وگرنه اگه می خواستیم با همه ی بچه ها بیایم که اینجا جا نمی شدیم ...
و اینکه اگه کمتر میایم به خاطر اینه که برای شما و خانواده  مزاحمت ایجاد نکنیم و مزاحم وقت شما نشیم ... وگرنه دلمون می خواد هر هفته بیایم پیش شما ...
... چون هرچی داریم از شماست و فرزندان شما ...
...
..
.
دو شاخه گل مونده بود روی میزی که ما  نشسته بودیم و تابلوهایی که به عنوان هدیه برده بودیم هم دست یکی از بچه ها بود که بهش گفتم اون شاخه گل رو از روی میز بردار بزار روی تابلوها ببر بده به خانم شیبانی ... و دو تابلو شاسی که تصویر علی و محمد شیبانی بود تقدیم مادر شهیدان شیبانی شد ...
( اون دو تا تابلویی که وسط عکس هست )
و در آخر هم خانم شیبانی ما رو با دعای خیرشون بدرقه کردند ....
خیلی حرف ها و خاطرات دیگه ای هم گفته شد که از ذهن و قلم من جاموند....
انشالله به امید عاقبت به خیری هممون ... که عاقبت به خیری جز شهادت نیست برای ما ....


ساجدین  ساجدین


تصاویر بالا ، پوسترهایی هست که در مراسم دیدار با خانواده شهیدان شیبانی در غالب دو تابلو

تقدیم مادر شهیدان شد....


برای دریافت تصاویر در سایز بزرگ می توانید روی آنها کلیک کنید.


تجدید یه خاطره از زبان حجت الاسلام انجوی نژاد و دقایقی قبل از شهادت شهید علی شیبانی :

مشهد بودم و دعاگوی همه تون . توفیقی شد رفتم بهشت رضا اونم تنهایی و به مدتی طولانی

خاطراتی که همیشه زنده هستن زنده تر شدن . این روزا بدجوری علی شیبانی رفته تو خط ما و در اووووج دلتنگی ناگهاااااان عکسی بصورتی معجزه آسا بدستم رسید

شب کربلای چهار بود . همه بچه ها تو پاساژ که یه مقر تو قرارگاه تاکتیکی بود جمع بودن . ظلمات بود و چش چشو نمیدید . نمازی بیاد موندنی زدیم تو رگایی که اون زمان خونش مثه الانه سیاه نبود فلذا وحشتناک نمازه چسبید

بعدم بساط گریه مریه و آغوشای گرم و بهم رسیدن صورتای خیس و حرفای آخر و بازار آآآآی حلالم کن و ازین بازارا

لباس غواصیا رو پوشیدیم و تو تاریکیا اروووم دنبال علی خودم می گشتم

چن سال بود از هم جدا نمیشدیم . وقتی پیداش کردم با تندی گفتم ببخشیدا یه وقت نیای ازم حلالیت بطلبیا . میرم شهید میشم باید بشینی زار بزنی بدبخت

همیشه بشدت از تیکه های من می خندید . اما نخندید . لبخند زد . غمگین و تلخ تو مایه های لبخند وداع آخر

دلم هرررررررررری ریخت . یا امام رضا ...... دوربینمو بطرفش گرفتم و گفتم بگیرم ؟ اروم گفت تاریکه ...... فلش می زنم . بگیرم ؟ بگیر

تو نور فلش چهره زیبا و نورانیش همه چیو برام روشن کرد

ارجعی الی ربک

خیلی وقته میگذره اما برا من همیشه تازه ست

این عکس مونس چن سال تنهاییام بود تا گم شد و من داغون

حالا بدستم رسیده . البته کیفتش با اون شرایط نبایدم عالی باشه اما مال بیست دقیقه قبل شهادت علی شیبانیه

نمی دونم اونی که من دیدم تو می بینی یا .... بعله . همین

از وبلاگ شخصی سید محمد انجوی نژاد - ۱۳۸٩/۳/۸

 

شهید علی شیبانی 2

 






موضوعات مرتبط: گزارش تصویری , دانلود , فرهنگی , واحد رسانه , خبر ,
برچسب‌ها: شهیدان شیبانی , علی شیبانی , محمد شیبانی , هفته ی مادر , پایگاه مقاومت بسیج حضرت سجاد (ع) , ساجدین , شهدا ,
آخرین مطالب
---------- -----**** --------------------
******** ******